مروز 1389.03.26
دارم شروع می کنم به نوشتن دقایق تلخ و شیرین زندگیم...
امروز خیلی دویدم دنبال وام دانشجویی اما فعلا که نتیجه نداد!
اما اخرش باید بگیرم!
اخه به اقاي ليمويي قول دادم که این ترم و نگران نباشه ...
هنوز یه سال نشده که زندگیون رو شروع کردیم و هنوز به دو سال نکشیده که مال هم شدیم
با تمام سلول های بدنم دوست داشتنش رو حس می کنم! و یک لحظه بدون اون موندن رو محال ممکن می دونم.
در مقابل هر فردی که بهم می گه حالا اولشه و کم کم از هم سرد می شید به شدت جبهه می گیرم!
دلم نمی خواد حتی به اون لحظه فکر کنم دیگه چه رسد...
این روزا اقاي ليمويي رو با پرسیدن یه سری سوالای مشخره کلافه کردمش!
من: اقاي ليمويي ؟
اقاي ليمويي :جانم؟
-می گم اگه یهو ترکم کنی من چی کار کنم؟
- عزیزم؟ دوباره شروع کردی؟اخه اینا چه سوالایی که می پرسی؟!
-پس ترکم نمی کنی!
-ای بابا... معلومه که نه! اخه من بی تو چی کار کنم؟ مگه خلم؟
-توی دلم(اخیششششششش)
بعضی شبا مث دیشب اقاي ليمويي حس می کنه که خسته ام و از نبودش توو خونه عذاب می کشم می گه
-خانوم ليمويي ؟ من خیلی بدم؟
-نه! بد نیستی
-اخه...
-فقط خیلی خسته ای! نمی خوام و نمی توونم خستگیت رو ببینم!
-همه چی درست می شه . خدا رو شکر ببین چه زندگی خوبی داریم! با وجود این که شهریه ی دانشگاه و کلی قسط می دیم بازم اصلا کم نمی اریم!
-اره گلم . مشکل من مالی نیست که اصلا! اصلا ما که مشکلی نداریم! حس می کنم داری جوونیت رو از دست می دی بدون اینکه لذتی ازش ببری!
- ای بابا من که از جوونیم چیزی نفهمیدم!
-برای همینه که منم دارم غصه می خورم دیگه!
- نه گلم! مهم اینه که تو می رسی که جوونی کنی. همین کافیه. ۴ سال دیگه وضعمون از اینی هم که هست خیلی بهتر میشه. خیلی... اون موقع تو تازه ۲۳ سالته و اوج جوونیت!!!
- اماتو چی؟ اون موقع ۳۲ سالته!!! با این همه فشاری که روته مطمئنی که خسته نمی شی؟
-نه عزیزم. من تا تو رو دارم که غم ندارم! اگه ببینم شادی تازه انرژی می گیرم.
-دوست دارم
-منم دوستت دارم گلمممم
-شبت به خیر گلم( یه بوس از لباش می کنم و خودم تو بغلش محکم جا می کنم)
-شب تو هم به خیر نانازی(محکم بغلم می کنه )
